تبليغاتX
حرفهای بی سر وته
حرفهای بی و سروته که دیگر نیازی به شرح و توضیح و تفسیر ندارد خودت بخوان !

سوژه

بعضي وقتها آدم بدجوري وسوسه مي شود كه چيزي بنويسد . بعضي ها هم هي سوژه دست آدم مي دهند ، اما ... خوب ، چه ميشود كرد . هر سوژه اي را كه نمي شود بكار گرفت . بعضي سوژه ها هم اگر رويشان زوم كني بد آموزي دارد و بعضي ديگر دست و پا گير مي شود و بعضي ديگر هم حسابي از خجالت آدم در مي آيند .

به قول آن شاعر قزويني ، - همين سيد اشرف الدين قزويني ، معروف به نسيم شمال را مي گويم – كه مي گفت : « يواش بيا يواش برو كه گربه شاخِت نزنه » . مثلا يكي همين پدر بزرگ كه هم سوژه دارد و هم سوژه دست آدم ميدهد و هم خيلي زود از خجالت آدم در مي آيد . من كه ديگه خيلي پوست كلفت شده ام . پدر بزرگ شعر فوق الذكر را هميشه در گوشم زمزمه مي كند و گاهي وقتها هم پس گردنم را با آن نوازش مي كند .

مي گويم : آخه پدر بزرگ عزيز ، مگر گربه هم شاخ دارد ؟

مي گويد : مگر خودت شاخ داري ؟

مي گويم : نخير . ولي طوري كه گفتي شك كردم . بزار دست به سرم بكشم تا مطمئن شوم .

مي گويد : پس چرا شاخ ميزني . هركس هر اشتباهي كرد فوري آن را توي هوا مي قاپي . بقول شاعر معروف برره اي ، « سوژه قاپون » مي كني ؟

مي گويم : من ... كي ... چرا ... پدر بزرگ ... ! ؟

مي گويد : آخه پسره لندهور نفهم ، تو كي ميخواي بفهمي ؟  اين دري  وري ها چيه كه مينويسي . اگر حرفي براي گفتن داري ، مثل بچه آدم بشين بنويس ، اگر هم حرفي نداري ديگر دري وري نوشتن يعني چه ؟ مگه مرض داري ؟

گفتم : هـ..ااااااا ، خيلي ي ي ي ي . آ خ خ خ خ خ خ خ .

هنوز حرفم تمام نشده بود   كه عصاي پدر بزرگ پايم را حسابي نواخت . چه نواختني دو و نيم متر به هوا پريدم و اگر سقف بالاي سرم نبود ، درست عينهو گوريل انگوري از جّو زمين هم خارج ميشدم .

گفتم : اي پدر بزرگ زور گو ! ببين دوباره زدي ها ؟

گفت : آدم مريض را بايد ادب كرد . و دوباره عصا را درهوا چرخاند .... ولي من وسط حياط زير درخت توت بودم . صدا زدم پدر بزرگ توت ها رسيده ميخوري برايت بياورم ؟ گفت : اي پدر سوخته ، همين كارها رو ميكني كه ... ميگن نوه از بچه عزيز تره ، والا حق دارن . دروغ كه نگفتن . 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 8:45  توسط عباس یخی | 

با سلام خدمت دوستان و سايرين و غيره . از اينكه مدتي در خدمتتان نبودم معذرت ميخواهم پدر بزرگ مريض احوال بود و بنده سخت گرفتار پرستاري و نگران ايشان . بحمدالله حلش بهبود يافته و بنده هم سر حال شدم .

واژه اي كه امروز به بررسي آن مي پردازم واژه زيبا و متين « دموكراسي » است . چنانكه بزرگان گفته اند تاريخچه آن به دوره هخامنشيان مي رسد . عبيد زاكاني شرواني مي گويد : در دوره هخامنشيان از بس مردم شاد و سرحال بودند و به اصطلاح « با دمشان گردو مي شكستند » اين تعبير را بكار برده اند . دموكراسي از دو بخش تشكيل شده ، يكي « دمو » به معناي دم بلند و كت . كلفت است و امروزه هم در محاوره و ضرب المثل بكار مي رود و مي گويند « يارو خيلي دم كلفت است »  .  "  و "  حرف اضافه ، و نيز حرف ربط است كه در جايي كه هيچ ربطي به آن نداشته بكار رفته ، به همين دليل هم در اصطلاح به آن « قاشق نشسته » يا « نخود هر آش » مي گويند .

كراسي ، محرّ ف  واژه  فارسي و اصيل « گراسيدو » بوده كه بعدها در اثر كثرت استعمال تبديل به « گراسي » و سپس « كراسي » شده است . هرودوته ، مادر تاريخ ، اين همسر جناب هرودت پدر تاريخ است . در زماني كه به منزل مامان جونش اينا مي رفته در كتاب خاطراتش نوشته : « درخت گرسيدوي بسيار وسيعي درب حياط كوروش – پيش شماره اول – بوده كه خود با چشمان خود ديده است . اين درخت گرسيدو آنقدر بزرگ بود كه  اگر بره اي از اينور به زير درخت مي آمد ، وقتي از اون ور خارج ميشد يك بره بدنبالش بود . » اين نشان دهنده وسعت درخت بود . و نشان ميدهد كه گرسيدو همان گردو است .

زبانشناسان سير تحول آنرا از دوره اشكاني و ساساني دنبال كرده اند . اما در دوره اشكاني چون خطوط فارسي وسطي با يوناني ميانه قاطي پاطي شده بود ، به اين دليل چيزي دستگيرشان نشده ، عوضش تا بخواهي خيلي چيزها پاگيرشان شده و همانطور كه خواجه عبدالقوس بغدادي مي گويد : « در گل بمانده پاي دل » .

البته بعضي از زبانشان اين واژه را ماخوذ از زبان « شلتوتي ميانه » مي دانند كه در زمان هخامنشيان يكي از 180 ايالت تحت سيطره آنها بوده و چون زبان آنها خيلي قشنگ بوده رسم اين بود كه براي بيان احساسات خيلي زير جلي از اين زبان استفاده ميشود .

 بعضي ديگر از زبان شناسان نيز گفته اند دموكراسي در اصل « موتوكراسي » بوده ، چون « موتور كراس » براي اولين بار در دوره هخامنشيان و به زمان خشايار پيش از اول ساخته شد و شخص ايشان هم به موتور كراس خيلي علاقه داشته ، بخصوص در جنگهاي نامنظم با  « هيتي ها » و « شيتي ها »  و  « در پيتي ها » از اين خودرو جنگي  زياد از حد استفاده مي كرد .

آنچه مسلم است دموكراسي از كشور بوتان  وارد ايران گاز گرديد و هر كپسول به قرار دانه اي 1200 تومان روي چرخ گاري و درب منزل به فروش ميرسد . و ماهي كيلو چند ؟ و باقالي به چند من ؟ و فلان و از اين حرفا .

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 9:45  توسط عباس یخی | 
آیا شعر فارسی مرد سالار است ؟

ديشب داشتم با خودم فكر ميكردم ، چرا همه كساني كه شعري در موردشان سروده شده يا ترانه اي بنامشان خوانده شده ، همه اسامي مونث است . به تعبيري گويا همه شعراي فارسي زبان مرد بوده اند ، و به تعبيري ديگر شعر فارسي ، شعر مردانه است و مرد سالار ( قابل توجه خانمها بخصوص از مدل و تيپ فمينيستي اش براي اقامه دعوي در سازمان ملل عليه شعر آنتي فمينه فارسي ) . بالاخره در اين شعرها و آن كسي كه مخاطب شاعر بوده مخصوصا يك زن زيبا روي سپيد روي مشكين موي و ... ( باز هم قابل توجه مبارزين عليه تبعيض نژادي _ چرا ضعيفه شريفه مورد نظر شاعر هميشه « سپيد روي » است و هيچگاه « سياه روي » نيست ) .

چرا شاعر اينهمه از «چشم » و « ابرو» و گيسو  و ساق و باغ  و پوست و دباغخانه و دل و قلوه و جگر و كشتارگاه سخن مي گويد ؟

مي دانيم كه بالاخره در اين مملكت فارسي زبان كه گستره آن از روم تا چين و ماچين و يه پاتو ورچين بوده ، شاعر زن هم داشته ايم ، مثلا از متقدمين  رابعه و خامسه و لامسه و امثالهم  و از متاخرين فروغ  و پروين و غيره ... پس اينها احتمالا بخاطر حجب و حياي زنانه شان شعري در مورد «معشوق » نگفته اند ، هر چند كه اگر مي خواستند بگويند هم چندان چنگي به دل نمي زد. _ اين مطلب را در پرانتز عرض كنم كه البته فروغ يك مقداري ناپرهيزي دارد و چيزكي از معشوق مورد نظرش گفته است كه به خاطر رعايت ادب سانسور ميشود. _

اگر هم مي خواستند بگويند ، احتمالا در مورد « سبيل از بنا گوش در رفته » و « ابروهاي پاچه بزي » و « ريش مدل نادر شاهي » و ... سخن مي گفتند . اصلا اين چيزها گفتن ندارد

ولي وقتي شاعر مي گويد :

« در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد .... »

اين ديگر يك دنيا زيبايي را به ذهن آدم مي آورد . و مشخص است كه گوينده

 مرد است . حالا اگر گوينده يا شاعر زن مي بود ،  مي خواست چه مفهوم

 زيبا شناسي را بيان كند ؟ بگويد   «در نمازم ابروي پاچه بزي تو با ياد آمد »

يا

    « سبيلي داشت يارم چون دم سگ ،

       همي كرده بر او قازور آونگ   »

بگذريم ، همه اينها به كنار ، مي خواستم تا آنجا كه ذهنم ياري كند در مورد

اسامي خاصي كه شعر برايشان گفته شده بررسي كنم .

از پدر بزرگ كه پرسيدم ، بنده خدا از اين شعرهاي كوچه بازاري قديمي

چيزهايي به خاطر داشت . به همين دليل اول از نسخه پدر بزرگ شروع مي كنيم .

 

1- شعله : اسم مونث

در شعر قديمي

« درد من دردي است كه درماني ندارد شعله جان

   عشق من عشقي است كه پاياني ندارد شعله جان

قربون نگاهت شعله جان

چشمون سياهت شعله جان »

 

2 – گلنار :

ترانه قديمي

گلنار گلنار

كجايي كز غمت ناله مي كند عاشق وفادار

گلنار گلنار

كجايي كه بي تو شد دل اسير غم ديده ام گهر بار

 

3 جبيبه :

ترانه بندري

چادر بسر كن حبيبه با مو سفر كن

بريم به بندر حبيبه تا بشي قشنگتر

هل هله ياروم اي عزيز بندر

دوستت ميداروم  اي عزيز بندر

 

ادامه مطلب در روزهاي آينده

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 11:30  توسط عباس یخی | 

قدر داني از اديسون

چند روز پيش بنده مطلبي نوشتم در مورد برق و مضرات آن ، كه جناب « دست دوم » آمد به كلبه ما و پيغام گذاشت كه : « تو هم برق زده شدي » يا « جو گير شدي » ؟

لذا مجبور شدم امروز اول مطلبي خطاب به جناب دست دوم بنويسم بع از اديسون قدر داني كنم و بگويم كه چقدر به او احترام مي گذاريم .جناب صاحب وبلاگ « دست دوم » اگر جنابعالي هم هر روز يك ساعت در محل كارت برق قطع شود و سر ظهر كه به منزل تشريف مي بري جهت صرف نهار و استراحت باز هم برق قطع شود و نهار را به كامت زهر مار كند و عرق پيشاني ات سرازير شود و از طريق سبيلت وارد لقمه هايت شود و جنابعالي ميل فرماييد چه حالي پيدا مي كنيد ؟

اگر هر بار خروج از منزل و بازگشت ، مساوي باشد با يكبار دوش گرفتن و لباسها را بكلي شستن چه حالي به تو دست ميدهد . مگر دوام لباسها چقدر است كه هفته اي هفت بار شسته شوند . مگر در گرماي چهل درجه و بيشتر و رطوبت بالاي 75 درصد برق هم نداشته باشي اصلا ميتوان نفس كشيد ؟ اگر مخالف حرف بنده هستي در اين تابستان تشريف بياوريد بوشهر بنده منزل دربست در خدمت شماست . با هم ميرويم شهر و كنار دريا و پارك و بازار قديم و و و ... هرجا دوست داشتي فقط دوست دارم بعدا نظرت را در مورد ارتباط قطع شدن برق با زندگي ما در جزاير هاوايي بدانم .

اما مي خواستم اين را بگويم كه اين امريكايي ها آدمهاي قدر ناشناسي هستند و براي جناب اديسون كه همشهري و بچه محل خودشان است احترامي قائل نيستند چون فقط يك دقيقه در سال برق را قطع مي كنند ، ولي ما با اينكه هزاران كيلومتر با آنها فاصله داريم و اصلا اديسون را نمي شناسيم و بچه محل هم نيستيم ولي هر روز به احترامش برقها را قطع ميكنيم آنهم نه يك دقيقه بلكه يكساعت و گاه چهار ساعت . حالا بفرماييد ما آدمهاي با كلاس تري هستيم يا چشم آبي ها .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 7:28  توسط عباس یخی | 

اندر مضرات برق

اولا واضح و مبرهن است كه برق مضرات زيادي دارد از جمله مضرات جاني و مالي و از آنجاكه اين حقير عمري گذرانده ام و چند جامه بيشتر از شماها پاره كرده ام و سرد و گرم روزگار چشيده ام ، ترجيح مي دهم كه برق نباشد ، يعني نبودنش از بودنش بهتر است . عجله نكن ، حالا عرض ميكنم .

وجود برق باعث تنبلي بسياري از جوانها شده است و آنقدر سست شده اند كه ميخواهند همه چيز برقي باشد ، كولرها را روشن ميكنند و حسابي ميخوابند از بس گوشها به صداي كولر عادت كرده كه وقتي برق قطع ميشود ، گوش آدم شروع ميكند به زنگ زدن انگار كه وسط بيابان برهوت باشي. همين صداي كولر نمي گذارد كه اول صبح با صداي خروس خودمان يا خروس همسايه بيدار شوي . وقتي هم كه بيدار ميشوي ديگر نصف روز گذشته نمازت قضا شده و از كار و زندگي افتاده اي .

اگر كسي در بزند ، ببخشيد زنگ بزند هم حاضر نيستند برخيزند و تا دم حياط بروند از همانجا دم در هال گوشي را از روي ديوار بر ميدارند و فرت ، در را باز ميكنند ، حتي نمي پرسند كي دم در است ، شايد دزد باشد ، شايد دشمن باشد و ... لباسها را نيز توي يك صندوق مي اندازند و سيمش را مي زنند به برق و آنهم همينطور مي چرخد و مي چرخد و بعد هم خشكشان ميكند ميدهد دستت.

آخه اينهم شد كار ؟ لباسها را بايد توي تشت بياندازند بشويند ، با دست حسابي بمالند ، شايد نجس باشد ، بايد بچلانند و آب بكشند و ... خلاصه ، تمام زندگي اين جوانها همينطور است . حتي ظرفها را نيز توي يك صندوق ديگر ميگذارند و ميشويند . بعضي ها را ديده ام از همين در و همسايه ها كه حتي حال ندارند از ماشين پياده شوند با ماشين مي آيند دم در حياط مي ايستند و بعد مثل سند باد ميگويند « كنجد كنجد باز شو » بعد در حياط باز ميشود ، بارها خودم ديده ام هيچكس پشت در نبوده كه در را باز كند ، متوجه شدم كه بايد دست همين برق در كار باشد .

قديمها يادش بخير ما بچه بوديم ، تازه يك صندوقهايي به بازار آمده بود ، به اندازه يك چمدان مسافرتي ، مي گفتند نامش « صندوق آواز » است ، صفحه هاي را رويش مي گذاشتند ، مي چرخيد و آواز ميخواند . تنها چيز ي كه باعث تلف كردن وقت مردم بود همين بود ، ولي حالا هر بچه اي را كه مي بيني توي گهواره دراز كشيده يك صندوق آواز كوچولو به گردنش آويزان است و برايش ترانه هاي «كلثوم ننه » ميخواند .  بچه اي كه بايد از كودكي فكر كند و بازي هاي بدني انجام دهد و قوي بشود ، يا لم داده و گوشي توي گوشش است و آواز گوش ميدهد ، يا به صفحه تلويزيون خيره شده و فيلم « حالا نزن كي بزن » نگاه ميكند ، يا پشت فرمان « يارانه » نشسته و بازي « يارانه اي » ميكند . حالا بدبختي اينست كه اين روزها ميگويند دولت محترم ميخواهد دوباره به مردم « يارانه » بدهد . بابا جان اين همه « يارانه » در منازل همه هست و نمي شود بچه ها را از آن « كَنْد » انگار با سريش چسبيده اند با يارانه ، حالا يكي كم بود ؟ كه ميخواهند به همه خانواده ها يكي ديگر هم بدهند . چه مصيبتي . بابا جان همين كارها را مي كنيد تا بچه ها تنبل و لاابالي بار مي آيند .

 به بچه ميگويي بابا جان بيا برو دم نانوايي نان بگير . ميگويد من حوصله ندارم نيم ساعت توي صف بايستم . اما حاضر است از صبح ساعت هشت برود روي سكوي استاديوم ، سرما و گرما هم ندارد ، تا ساعت پنج بعد از ظهر عر وتيز كند و جفتك بياندازد و ساعت هشت شب به خانه برگردد ، گرسنه و تشنه .

شب ها هم تا بوق سگ مي نشينند و ماهواره نگاه مي كنند . اي خدا لعنت كند آنكسي را كه اين ماهواره را راه انداخت ، شده بلاي جان خانواده . ميگي نه برو يك ماهواره بخر تا بدا ني . همين نوه گردن كلفت من ، از بس دوستان ناباب توي گوشش خواندند ، رفت دزدكي يك ماهواره گرفت ، مدتي ديدم دير ميخوابد ، و صبحها دير از خواب بيدار ميشود ، زاغ سياهش را چوب زدم ، ديدم بعله ، ايشان هم بقول خودش فيلم اكشن نگاه ميكند ، با همين عصا زدم اول يكي توي سر خودش بعدش هم دخل ماهواره اش را آوردم و پرتش كردم توي حياط . بعد از آن هم ديگر فكر ماهواره را از كله اش بيرون كرد.

داشتم مي گفتم ، وقتي برق باشد شما هم هي فرت فرت مصرف ميكني ، تمام چراغها روشن ، كولرها روشن ، تلويزيون و راديو و ضبط صوت و غيره روشن ، ماشين لباسشويي و ظرفشويي و پتو شويي و قالي شويي و ... شويي همه با هم روشن ، يخچال و فريزر و مريزر روشن اتو و سشوار و امثالهم روشن و خلاصه هر چيزي كه يك سيم و دوشاخه دارد روشن . آخر ماه هم يك قبض برق ميرسد به مبلغ 150 هزار تومان ، حالا خر بيار خرما بار كن . اي داد اي بيداد چرا اينقدر پول برق آمده ، هر چه ميگويي بابا جان اينقدر مصرف نكن ، گوش نمي دهند . اما وقتي برق نباشد شما ميتوانيد در ماه 150 هزار تومان را پس انداز كنيد و بگذاريد توي بانك و شايد هم يك خودرو 206 يا 405 يا 840 يا ... برنده شديد . پس اين براي شما مفيد فايده خواهد بود .

اما نكته اساسي و مهم كه بر كانون گرم خانواده تاثير دارد آنست كه با قطع برق بخصوص در شب ، شما مجبور ميشود از شمع براي روشنايي استفاده كنيد ، اين امر چند نكته ظريف دارد ، اولا تا برق قطع نشده در هيچ منزلي صدا به صدا نمي رسد ، از بس انواع و اقسام صداها از راديو و ضبط صوت و تلويزيون بلند ميشود ، اگر هم با يك نفرشان كار داشتي و يا خداي نكرده مشكل اساسي پيش آمد بايد يا به موبايلشان زنگ بزني يا SMS بفرستي و اگر هم توجه نكردند ناچار بايد SOS بفرستي . اما وقتي برق نباشد هم جا آرام و حتي صداي بال زدن يك مگس را مي شنوي و اين براي تمدد اعصاب بسيار خوب است .

گفتم كه وقتي برق قطع شد و شما شمع روشن كرديد زير نور شمع شام را مي خوريد و همچين رمانتيك ميشود و ياد دوران نامزدي تان با حجيه خانم عيال مي افتيد . با بچه صحبت مي كنيد و باب گفتمان را از هر دري باز مي كنيد و همين باعث ميشود كه صميميتي بين شما ايجاد شود و كم كم شروع ميكنيد به لطفيه گفتن براي بچه ها و سرشان را گرم مي كنيد و به همين ترتيب كانون خانواده گرمتر و گرمتر ميشود تا جايي كه حتي شما ممكن است مجبور شويد شيرهاي شوفاژ را كم كنيد . اما تصور كنيد وقتي برق بود بچه ها چطوري شام ميخوردند ؟ يكي پشت به سفره و رو به تلويزيون ، ديگري يك وري و گاهي به اين ميزند و گاهي به آن و سومي زير تلويزيون دراز كشيده و دستش را بالاي سرش دراز ميكند كه گاه گاهي يكي دلش بسوزد يك لقمه بگيرد بگذارد توي دستش و چهارمي مي پرد كنار سفره سريع يك لقمه كله گاوي درست ميكند و مي دود كنار تلويزيون و بعد از كناري مي پرسد چي شد ؟ چي شد ؟ و او هم در ازاي يك گاز زدن از لقمه اش مي گويد هنوز هيچي . اما نبود برق چقدر بچه ها را آرام ميكند؟ كوچكتر ها از ترس تاريكي جيكشان در نمي آيد و كنار مادر مي نشينند ، بزرگترها هم كنار ديوار دراز مي كشند و مي روند توي عالم خودشان و گاهي هم در حرفهاي بزرگتره شركت ميكنند و همين خوب است كه تبادل نظر با بزرگترها را ياد مي گيرند و همه اينها را بدان گفتم كه بزرگان گفته اند :

آنچه در پنجره جوان بيند

پير از پسِ ديوارآن بيند

... پدر بزرگ چانه اش گرم شده بود و همينطور مي گفت . پريدم وسط حرفش و گفتم جد بزرگوار ، بنده كه با قطع برق مشكلي ندارم . بقول شما اگر برق نباشد ، مي نشينم پاي صحبت شما و از حرفهاي شيرين شما كه يك دنيا تجربه است استفاده ميكنم ، ولي همه كه مثل من پدر بزرگ با حالي چون تو ندارند كه اينقدر چيز فهم باشد .

تازه همه پدر بزرگها هم نوه گل پسر قند عسلي چون من ندارند كه اينقدر حرف شنو باشد و همينطوري مفت و مجاني يك جفت گوش در اختيارش بگذارند و جيكشان هم در نيايد . كه پدر بزرگ از جا پريد و گفت اي جن بو داده صبر كن تا حسابت را كف دستت بگذارم و دسته عصا را به دور گردنم انداخت و كشيد .... با چه زرنگي از دستش فرار كردم ، اما عصا پشت سرم آمد و دم در اتاق خورد به پايم ، پايم پشت عصا گير كرد و با صورت رفتم توي حياط ... همانطور كه افتاده بودم دراز كشيده و بلند نشدم ، پدر بزرگ كه نگران شده بود آمد بالاي سرم و دست روي شانه ام گذاشت و گفت چي شد بابا جان ؟ جاييت كه نشكست ، دلم نيامد بيشتر نگرانش كنم نشستم و گفتم بابا بزرگ جان خدا را شكر كن كه نوه ات رزمي كار است والا دخلش آمده بود . زد پس گردنم و گفت : اي پدر سوخته  كم نمياري ها ! مثل خودمي .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 9:7  توسط عباس یخی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ای یه وبلاگی بود که تنها شروع کردم بعد یونس اومد با هم مطلب می نوشتیم .بعد که یونس رفت پی کارش مو هم بیشتر کشیده شدم طرف طنز .البته اونموقع طنزها همه اش در باره اشتباهات یونس بود . حالا در باره اشتباهات خودم . خو هر کسی تو زندگیش اشتباه میکنه . نمی کنه ؟ فرقش اینه که بعضی ها اشتباهات خودشونه می بینن بعضی ها هم اشتباهات خودشونه نمی بینن. فکر می کنن فقط دیگرون اشتباه میکنن و خودشون از آسمون افتادن اصلا فرشته هستن . اسم وبلاگ هم گذاشتم حرفای بی سر و ته . درست مثل زندگی خودم که معلوم نیست چی به چیه . هر چیزی ممکنه اینجا بنویسم . خوب یا بد بستگی داره به ای که اون روز حالم خوش باشه یا نباشه . اصلا آبادان که از دست رفت دیگه هیچ چی برام مهم نیست .
مو بچه شطم . سبیل هفت خطم .

نوشته های پیشین
فروردین 1388
اسفند 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پیوندها
خالو راشد
خاگينه
چرکنویسهای یک دیوانه
مدار 29 درجه
یک نکته از این معنی
آهنگ دیگر2 (شبانه)
وبلاگ هداک
وبلاگ ترشوک
رضا منصور نژاد
دست دوم
ما يكنفر
وبلاگ بوالفضول الشعرا
وبلاگ مرد رند
سهند
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM