![]() |
![]() |
|
| حرفهای بی و سروته که دیگر نیازی به شرح و توضیح و تفسیر ندارد خودت بخوان ! |
|
از آنجا كه بسياري از موارد هنوز ناشناخته است و زواياي تاريك و مبهم تاريخ بسيار ، از اينرو قضاوت در باره موضوع به همين سادگيها نيست . مگر ميشود يك لشكر بعد از قرنها به يكباره پيدا شود اما هنوز پيدا نشده گم شود؟ اين امر مي تواند دلايل متعددي داشته باشد ، اما شايد في البداهه چند دليل را برميشماريم . اولا از آنجا كه فاصله چنداني بين پيدا شدن و گم شدنشان نيست ، بايد در همان نزديكي ها جايي پنهان شده باشند . مثلا در زير زمين يكي از اهرام يا ... ثانيا ، با توجه به تواناييهاي بالاي نظامي كه داشته اند احتمالا استتار فوق العاده اي انجام داده اند . ثالثا ، براي عبرت تاريخ هم كه شده و از اين جهت كه بسياري از افراد امروزه سلسله شاهنشاهي هخامنشي را زير سئوال برده اند و مدام مي نويسند كه اينها نبوده اند و يا كم بوده اند و يا اصلا نبوده اند و تهمتها و افترا هاي زيادي به آنها بسته اند ، اين دلير مردان هم به دستور فرمانده غيور خود يك مانوري چيزي در صحراي مصر انجام داده اند تا حضور خود را ثابت كنند . رابعا اگر خيلي ها نمي دانند لااقل ما علاقمندان و جستجوگران تاريخ مي دانيم كه در دوران هخامنشي علوم آنقدر پيش رفته بودند ، كه ديگر چيزي نمانده بود كه به ثريا هم برسند ، منتها يك عده از خدا بي خبر چشم بادامي از صحراي گبي بلند شدند آمدند همه چيز را خراب كردند . اما بخشي از لشكريان هخامنشي كه در مصر بودند اسرار نظامي و تكنولوژي را پنهان كردند ... و امروزه از همان تكنولوژي بسيار پيشرفته كه پيشرفته تر هم شده استفاده مي كنند و در چشم بهم زدني لشكريان را در صحرا ي مصر مي بينيم و چه بسا در صحراي عربستان و ربع الخالي و در صحراي آريزونا هم روزي خودي نشان دهند تا بتركد چشم حسود . خامسا ..... سادسا .... سابعا ..... و قس علي هذا دلايل بسيار است اما من فقط چند دليل را براي پيدا شدن ارتش كمبوجيه نوشتم خودتان مي توانيد در اينترنت جستجو كنيد و هزاران دليل ديگر هم پيدا كنيد فعلا محض اطلاع دوستان صفحه اول نتيجه جستجو در گوگل را در زير مي آورم . خودتان ببينيد . و ديگر كسي به نياكان باستاني ما توهين نكند .
1. ارتش كمبوجيه پيدا نشده، گم شد ارتش كمبوجيه پيدا نشده، گم شد. دو باستانشناس ايتاليايي اكنون معلوم نيست در كجاي دنيا مشغول كشف رازهاي تاريخ هستند زيرا در يكي از سايتهاي معتبر بينالمللي در ... 2. ارتش كمبوجيه پيدا نشده، گم شد ارتش كمبوجيه پيدا نشده، گم شد. هواس براي آن كه اعتماد به نفسش را درباره اين موضوع در مطلب شديد اللحن خود به رخ خوانندگان بكشاند، اينگونه مطلبش را به پايان ... 3. ارتش كمبوجيه پيدا نشده، گم شد - فردا - سرخط جام جم آنلاين: داستان بسيار ساده شروع شد. هنوز جوهر خبر كشف بقاياي ارتش كمبوجيه در شمال مصر در رسانهها خشك نشده است كه دبيركل ارشد هيات آثار باستاني مصر آن ... 4. ارتش مفقود شده کمبوجيه پيدا شد ارتش مفقود شده کمبوجيه پيدا شد. سيد محمد برازنده- باستانشناسان ايتاليايي اعلام کردند با کشف آثاري چون، سلاحهاي باستاني، استخوانها و جواهرآلات در منطقه غربي ... 5. ارتش كمبوجيه پيدا نشده ، گم شد 25 نوامبر 2009 ... ارتش كمبوجيه پيدا نشده ، گم شد. جام جم آنلاين: داستان بسيار ساده شروع شد. هنوز جوهر خبر كشف بقاياي ارتش كمبوجيه در شمال مصر در رسانهها خشك ... 6. ارتش كمبوجیه پیدا نشده، گم شد 25 نوامبر 2009 ... داستان بسیار ساده شروع شد. هنوز جوهر خبر كشف بقایای ارتش كمبوجیه در شمال مصر در رسانهها خشك نشده است كه دبیركل ارشد هیات آثار باستانی مصر آن ... 7. لویزون رپ :: نمايش موضوعات - ارتش مفقود شده کمبوجيه پيدا شد! بدين سان داستان مفقود شدن ارتش کمبوجيه به تاريخ پيوست تا محققان به دليلنيافتن هيچگونه اثري از اين جنجگويان، آنرا به داستاني افسانهاي تبديلکنند. ... 8. ارتش کمبوجیه پیدا نشده، گم شد ارتش کمبوجیه پیدا نشده، گم شد. جام جم آنلاین: داستان بسیار ساده شروع شد. هنوز جوهر خبر کشف بقایای ارتش. کمبوجیه در شمال مصر در رسانهها خشک نشده است که ... 9. ارتش قدرتمند کمبوجیه دوم پیدا شد « The Great Persian 12 نوامبر 2009 ... ارتش قدرتمند کمبوجیه دوم پیدا شد. «طوفانی از سمت جنوب برخاست و با خود ستونهای عظیمی از گردبادهای بزرگ همراه آورد، گردبادهایی شدید و مرگبار ... 10. ارتش مفقود شده کمبوجيه دوم، پيدا شد - سايت تخصصي ماهواره ارسالها: 3211. اتومبيل : PEUJEOT. مدال : Medal1. حالت من: تشكرها: 20430. تشكر از شما 3892 بار در 1404 پست. پيش فرض ارتش مفقود شده کمبوجيه دوم، پيدا شد ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 9:19 توسط عباس یخی |
|
|
سوژه بعضي وقتها آدم بدجوري وسوسه مي شود كه چيزي بنويسد . بعضي ها هم هي سوژه دست آدم مي دهند ، اما ... خوب ، چه ميشود كرد . هر سوژه اي را كه نمي شود بكار گرفت . بعضي سوژه ها هم اگر رويشان زوم كني بد آموزي دارد و بعضي ديگر دست و پا گير مي شود و بعضي ديگر هم حسابي از خجالت آدم در مي آيند . به قول آن شاعر قزويني ، - همين سيد اشرف الدين قزويني ، معروف به نسيم شمال را مي گويم – كه مي گفت : « يواش بيا يواش برو كه گربه شاخِت نزنه » . مثلا يكي همين پدر بزرگ كه هم سوژه دارد و هم سوژه دست آدم ميدهد و هم خيلي زود از خجالت آدم در مي آيد . من كه ديگه خيلي پوست كلفت شده ام . پدر بزرگ شعر فوق الذكر را هميشه در گوشم زمزمه مي كند و گاهي وقتها هم پس گردنم را با آن نوازش مي كند . مي گويم : آخه پدر بزرگ عزيز ، مگر گربه هم شاخ دارد ؟ مي گويد : مگر خودت شاخ داري ؟ مي گويم : نخير . ولي طوري كه گفتي شك كردم . بزار دست به سرم بكشم تا مطمئن شوم . مي گويد : پس چرا شاخ ميزني . هركس هر اشتباهي كرد فوري آن را توي هوا مي قاپي . بقول شاعر معروف برره اي ، « سوژه قاپون » مي كني ؟ مي گويم : من ... كي ... چرا ... پدر بزرگ ... ! ؟ مي گويد : آخه پسره لندهور نفهم ، تو كي ميخواي بفهمي ؟ اين دري وري ها چيه كه مينويسي . اگر حرفي براي گفتن داري ، مثل بچه آدم بشين بنويس ، اگر هم حرفي نداري ديگر دري وري نوشتن يعني چه ؟ مگه مرض داري ؟ گفتم : هـ..ااااااا ، خيلي ي ي ي ي . آ خ خ خ خ خ خ خ . هنوز حرفم تمام نشده بود كه عصاي پدر بزرگ پايم را حسابي نواخت . چه نواختني دو و نيم متر به هوا پريدم و اگر سقف بالاي سرم نبود ، درست عينهو گوريل انگوري از جّو زمين هم خارج ميشدم . گفتم : اي پدر بزرگ زور گو ! ببين دوباره زدي ها ؟ گفت : آدم مريض را بايد ادب كرد . و دوباره عصا را درهوا چرخاند .... ولي من وسط حياط زير درخت توت بودم . صدا زدم پدر بزرگ توت ها رسيده ميخوري برايت بياورم ؟ گفت : اي پدر سوخته ، همين كارها رو ميكني كه ... ميگن نوه از بچه عزيز تره ، والا حق دارن . دروغ كه نگفتن . |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 8:45 توسط عباس یخی |
|
|
با سلام خدمت دوستان و سايرين و غيره . از اينكه مدتي در خدمتتان نبودم معذرت ميخواهم پدر بزرگ مريض احوال بود و بنده سخت گرفتار پرستاري و نگران ايشان . بحمدالله حلش بهبود يافته و بنده هم سر حال شدم . واژه اي كه امروز به بررسي آن مي پردازم واژه زيبا و متين « دموكراسي » است . چنانكه بزرگان گفته اند تاريخچه آن به دوره هخامنشيان مي رسد . عبيد زاكاني شرواني مي گويد : در دوره هخامنشيان از بس مردم شاد و سرحال بودند و به اصطلاح « با دمشان گردو مي شكستند » اين تعبير را بكار برده اند . دموكراسي از دو بخش تشكيل شده ، يكي « دمو » به معناي دم بلند و كت . كلفت است و امروزه هم در محاوره و ضرب المثل بكار مي رود و مي گويند « يارو خيلي دم كلفت است » . " و " حرف اضافه ، و نيز حرف ربط است كه در جايي كه هيچ ربطي به آن نداشته بكار رفته ، به همين دليل هم در اصطلاح به آن « قاشق نشسته » يا « نخود هر آش » مي گويند . كراسي ، محرّ ف واژه فارسي و اصيل « گراسيدو » بوده كه بعدها در اثر كثرت استعمال تبديل به « گراسي » و سپس « كراسي » شده است . هرودوته ، مادر تاريخ ، اين همسر جناب هرودت پدر تاريخ است . در زماني كه به منزل مامان جونش اينا مي رفته در كتاب خاطراتش نوشته : « درخت گرسيدوي بسيار وسيعي درب حياط كوروش – پيش شماره اول – بوده كه خود با چشمان خود ديده است . اين درخت گرسيدو آنقدر بزرگ بود كه اگر بره اي از اينور به زير درخت مي آمد ، وقتي از اون ور خارج ميشد يك بره بدنبالش بود . » اين نشان دهنده وسعت درخت بود . و نشان ميدهد كه گرسيدو همان گردو است . زبانشناسان سير تحول آنرا از دوره اشكاني و ساساني دنبال كرده اند . اما در دوره اشكاني چون خطوط فارسي وسطي با يوناني ميانه قاطي پاطي شده بود ، به اين دليل چيزي دستگيرشان نشده ، عوضش تا بخواهي خيلي چيزها پاگيرشان شده و همانطور كه خواجه عبدالقوس بغدادي مي گويد : « در گل بمانده پاي دل » . البته بعضي از زبانشان اين واژه را ماخوذ از زبان « شلتوتي ميانه » مي دانند كه در زمان هخامنشيان يكي از 180 ايالت تحت سيطره آنها بوده و چون زبان آنها خيلي قشنگ بوده رسم اين بود كه براي بيان احساسات خيلي زير جلي از اين زبان استفاده ميشود . بعضي ديگر از زبان شناسان نيز گفته اند دموكراسي در اصل « موتوكراسي » بوده ، چون « موتور كراس » براي اولين بار در دوره هخامنشيان و به زمان خشايار پيش از اول ساخته شد و شخص ايشان هم به موتور كراس خيلي علاقه داشته ، بخصوص در جنگهاي نامنظم با « هيتي ها » و « شيتي ها » و « در پيتي ها » از اين خودرو جنگي زياد از حد استفاده مي كرد . آنچه مسلم است دموكراسي از كشور بوتان وارد ايران گاز گرديد و هر كپسول به قرار دانه اي 1200 تومان روي چرخ گاري و درب منزل به فروش ميرسد . و ماهي كيلو چند ؟ و باقالي به چند من ؟ و فلان و از اين حرفا . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 9:45 توسط عباس یخی |
|
|
آیا شعر فارسی مرد سالار است ؟
ديشب داشتم با خودم فكر ميكردم ، چرا همه كساني كه شعري در موردشان سروده شده يا ترانه اي بنامشان خوانده شده ، همه اسامي مونث است . به تعبيري گويا همه شعراي فارسي زبان مرد بوده اند ، و به تعبيري ديگر شعر فارسي ، شعر مردانه است و مرد سالار ( قابل توجه خانمها بخصوص از مدل و تيپ فمينيستي اش براي اقامه دعوي در سازمان ملل عليه شعر آنتي فمينه فارسي ) . بالاخره در اين شعرها و آن كسي كه مخاطب شاعر بوده مخصوصا يك زن زيبا روي سپيد روي مشكين موي و ... ( باز هم قابل توجه مبارزين عليه تبعيض نژادي _ چرا ضعيفه شريفه مورد نظر شاعر هميشه « سپيد روي » است و هيچگاه « سياه روي » نيست ) . چرا شاعر اينهمه از «چشم » و « ابرو» و گيسو و ساق و باغ و پوست و دباغخانه و دل و قلوه و جگر و كشتارگاه سخن مي گويد ؟ مي دانيم كه بالاخره در اين مملكت فارسي زبان كه گستره آن از روم تا چين و ماچين و يه پاتو ورچين بوده ، شاعر زن هم داشته ايم ، مثلا از متقدمين رابعه و خامسه و لامسه و امثالهم و از متاخرين فروغ و پروين و غيره ... پس اينها احتمالا بخاطر حجب و حياي زنانه شان شعري در مورد «معشوق » نگفته اند ، هر چند كه اگر مي خواستند بگويند هم چندان چنگي به دل نمي زد. _ اين مطلب را در پرانتز عرض كنم كه البته فروغ يك مقداري ناپرهيزي دارد و چيزكي از معشوق مورد نظرش گفته است كه به خاطر رعايت ادب سانسور ميشود. _ اگر هم مي خواستند بگويند ، احتمالا در مورد « سبيل از بنا گوش در رفته » و « ابروهاي پاچه بزي » و « ريش مدل نادر شاهي » و ... سخن مي گفتند . اصلا اين چيزها گفتن ندارد ولي وقتي شاعر مي گويد : « در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد .... » اين ديگر يك دنيا زيبايي را به ذهن آدم مي آورد . و مشخص است كه گوينده مرد است . حالا اگر گوينده يا شاعر زن مي بود ، مي خواست چه مفهوم زيبا شناسي را بيان كند ؟ بگويد «در نمازم ابروي پاچه بزي تو با ياد آمد » يا « سبيلي داشت يارم چون دم سگ ، همي كرده بر او قازور آونگ » بگذريم ، همه اينها به كنار ، مي خواستم تا آنجا كه ذهنم ياري كند در مورد اسامي خاصي كه شعر برايشان گفته شده بررسي كنم . از پدر بزرگ كه پرسيدم ، بنده خدا از اين شعرهاي كوچه بازاري قديمي چيزهايي به خاطر داشت . به همين دليل اول از نسخه پدر بزرگ شروع مي كنيم .
1- شعله : اسم مونث در شعر قديمي « درد من دردي است كه درماني ندارد شعله جان عشق من عشقي است كه پاياني ندارد شعله جان قربون نگاهت شعله جان چشمون سياهت شعله جان »
2 – گلنار : ترانه قديمي گلنار گلنار كجايي كز غمت ناله مي كند عاشق وفادار گلنار گلنار كجايي كه بي تو شد دل اسير غم ديده ام گهر بار
3 جبيبه : ترانه بندري چادر بسر كن حبيبه با مو سفر كن بريم به بندر حبيبه تا بشي قشنگتر هل هله ياروم اي عزيز بندر دوستت ميداروم اي عزيز بندر
ادامه مطلب در روزهاي آينده
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مهر 1387ساعت 11:30 توسط عباس یخی |
|
|
قدر داني از اديسون چند روز پيش بنده مطلبي نوشتم در مورد برق و مضرات آن ، كه جناب « دست دوم » آمد به كلبه ما و پيغام گذاشت كه : « تو هم برق زده شدي » يا « جو گير شدي » ؟ لذا مجبور شدم امروز اول مطلبي خطاب به جناب دست دوم بنويسم بع از اديسون قدر داني كنم و بگويم كه چقدر به او احترام مي گذاريم .جناب صاحب وبلاگ « دست دوم » اگر جنابعالي هم هر روز يك ساعت در محل كارت برق قطع شود و سر ظهر كه به منزل تشريف مي بري جهت صرف نهار و استراحت باز هم برق قطع شود و نهار را به كامت زهر مار كند و عرق پيشاني ات سرازير شود و از طريق سبيلت وارد لقمه هايت شود و جنابعالي ميل فرماييد چه حالي پيدا مي كنيد ؟ اگر هر بار خروج از منزل و بازگشت ، مساوي باشد با يكبار دوش گرفتن و لباسها را بكلي شستن چه حالي به تو دست ميدهد . مگر دوام لباسها چقدر است كه هفته اي هفت بار شسته شوند . مگر در گرماي چهل درجه و بيشتر و رطوبت بالاي 75 درصد برق هم نداشته باشي اصلا ميتوان نفس كشيد ؟ اگر مخالف حرف بنده هستي در اين تابستان تشريف بياوريد بوشهر بنده منزل دربست در خدمت شماست . با هم ميرويم شهر و كنار دريا و پارك و بازار قديم و و و ... هرجا دوست داشتي فقط دوست دارم بعدا نظرت را در مورد ارتباط قطع شدن برق با زندگي ما در جزاير هاوايي بدانم . اما مي خواستم اين را بگويم كه اين امريكايي ها آدمهاي قدر ناشناسي هستند و براي جناب اديسون كه همشهري و بچه محل خودشان است احترامي قائل نيستند چون فقط يك دقيقه در سال برق را قطع مي كنند ، ولي ما با اينكه هزاران كيلومتر با آنها فاصله داريم و اصلا اديسون را نمي شناسيم و بچه محل هم نيستيم ولي هر روز به احترامش برقها را قطع ميكنيم آنهم نه يك دقيقه بلكه يكساعت و گاه چهار ساعت . حالا بفرماييد ما آدمهاي با كلاس تري هستيم يا چشم آبي ها . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 7:28 توسط عباس یخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
ای یه وبلاگی بود که تنها شروع کردم بعد یونس اومد با هم مطلب می نوشتیم .بعد که یونس رفت پی کارش مو هم بیشتر کشیده شدم طرف طنز .البته اونموقع طنزها همه اش در باره اشتباهات یونس بود . حالا در باره اشتباهات خودم . خو هر کسی تو زندگیش اشتباه میکنه . نمی کنه ؟ فرقش اینه که بعضی ها اشتباهات خودشونه می بینن بعضی ها هم اشتباهات خودشونه نمی بینن. فکر می کنن فقط دیگرون اشتباه میکنن و خودشون از آسمون افتادن اصلا فرشته هستن . اسم وبلاگ هم گذاشتم حرفای بی سر و ته . درست مثل زندگی خودم که معلوم نیست چی به چیه . هر چیزی ممکنه اینجا بنویسم . خوب یا بد بستگی داره به ای که اون روز حالم خوش باشه یا نباشه . اصلا آبادان که از دست رفت دیگه هیچ چی برام مهم نیست .
مو بچه شطم . سبیل هفت خطم . |
| پیوندها |
|
خالو راشد خاگينه چرکنویسهای یک دیوانه مدار 29 درجه یک نکته از این معنی آهنگ دیگر2 (شبانه) وبلاگ هداک وبلاگ ترشوک رضا منصور نژاد دست دوم ما يكنفر وبلاگ بوالفضول الشعرا وبلاگ مرد رند سهند |
|
RSS
|