تبليغاتX
حرفهای بی سر وته
حرفهای بی و سروته که دیگر نیازی به شرح و توضیح و تفسیر ندارد خودت بخوان !

شمس تبريزي كجاست ؟

واقعا كه خيلي جالب است . هنوز دارند بر سر اينكه قبر شمس تبريزلي كجاست با هم چانه ميزنند . تبريز است ؟ يا خوي؟ يا به تعبير بعضي در قونيه ؟ عنقريب است كه با لنگه دمپايي به جان يكديگر بيفتند . نمي دانم چرا كسي به اينها نمي گويد بيخودي دعوا نكنند ؟

بابا جان شمس تبريزلي از همان شبي كه با حضرت مولانا حرفشان شد و از منزل مولانا زد بيرون ديگر هيچكس نتوانست پيدايش كند ، چرا ؟ البته يكي از مريدان هنگام خروج ايشان را ديده كه با عصبانيت از منزل حضرت مولانا خارج ميشده و وقتي از ايشان مي پرسد : جناب شمس كجا با اين عجله ؟ ميگويد ميروم شام .

چون ايشان گرسنه بوده و منزل حضرت مولانا تا دير وقت شام حاضر نكرده بودند ، ايشان هم مي رود شام بخورد . البته بعد از شام يكراست ميرود ترمينال و با يك اتوبوس اسكانياي درجه يك تشريف آوردند آبادان و همانجا ماندگار شدند .

اما بشنو كه وقتي حضرت مولانا متوجه غيبت جناب شمس ميشود ، دستور ميدهد ايشان را بيابند ، اما كجا ؟ شمس پرنده ممكن است به هر جايي پر كشيده باشد فلذا مشكل دو چندان است . تا اينكه يكي از مريدان مي گويد كه بنده ايشان را هنگام خروج ديدم و از ايشان پرسيدم كجا ميرويد گفت شام . و احتمالا ايشان در حال حاضر در سوريه تشريف دارند و آوازهاي فريد اطرش گوش ميدهد .

پس سراسيمه گروهي را به دنبال ايشان فرستادند اما هر چه بيشتر گشتند كمتر يافتند . ... و حضرت مولانا ديگر تا زنده بود نتوانست با حضرت شمس ملاقات كند . و اما راويان اخبار و ناقلان آثار و طوطيان شكر شكن شيرين گفتار چنين حكايت كرده اند . كه از همان روزي كه جناب شمس مولانا را ديد و به او گفت :

بشوي دفتر اگر همدرس مايي

كه درس عشق را دفتر نباشد .

جناب مولانا تمام دفتر و كتابها را  دور ريخت و ديگر از كاغذ هيچ استفاده اي نكرد بلكه بطور اصولي از صفحات مجازي نت استفاده ميكرد. و پس از چندي وقتي جناب شمس ديد كه حضرت مولانا آمپر چسبانده و هي اشعار جور و واجور و ناجور از خودش در ميكند ناراحت شد و هر چه نصيحت كرد فايده نداشت كه نداشت . ناچار ايشان كه ديد ماندن جايز نيست . فرار را بر قرار ترجيح داد .

همانطور كه گفتم ايشان شامش را خورد و آمد آبادن ، چندين سال آنجا  بود  و همانجا هم فوت كرد . به همين خاطر هم بود كه هرچه حضرت مولانا به دنبال شمس در كوچه پس كوچه هاي شام ( پايتخت سوريه ) را گشتند او را نيافتند . خلاصه حضرت شمس در آبادان ماند و وقتي كه فوت كرد نزديك همان ايستگاه 12 به خاك سپرده شده و آرامگاه ايشان زيارتگاه خاص و عام است . متاسفانه عكسي از آرامگاه ايشان دم دست نبود كه در اين پست نصب كنم . بعدا عكسش را هم برايتان نصب ميكنم .

اين مطلب را نوشتم تا ديگر مسئولين محترم ميراث فرهنگي دنبال قبر جناب شمس نگردند ايشان در آبادان تشريف دارند و كسي و كساني با هم نجگند كه بي فايده است .

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 10:53  توسط عباس یخی   | 

سلام دوستان

در راستا و درازا و پهناي واژه شناسي و لغت شناسي ، امروز به معرفي يك لغت يا به تعبيري يك اسم مي پردازيم كه براي شما بسيار آموزنده خواهد بود . اين اسم خيلي هم معروف هستش ، بطوريكه خواننده معروف در پيتي آباداني هم گفته :

از آبادان اومدوم لوس آنجلس .

بله ، منظور همين « لوس آنجلس » است. ظاهرا اسم است اما در اصل بيش از اين حرفهاست . اين در اصل يك جمله كامل است كه به تجزيه و تحليل آن ميپردازيم.

لوس : اسم است ، و صفت هم هست ، براي آدمهايي كه صفت ناجوري دارند و زياد ناقلا و فضول هستند.

آونجا : اسم است و قيد مكان يعني يك جايي مشخص براي فردي مشخص.

اجلس : فعل است يعني انجام عملي ، كه آن عمل عبارت از نشستن مي باشد.

 

همانطور كه مشهور است در تاريخ بيهق و سبزآباد نيز آمده كه در گذشته مردمان بسيار زياد فراوان با فرهنگي در اينجا زندگي ميكردند ، اما بعضي وقتها آدمهاي بي تربيت و بي فرهنگ هم بين آنها پيدا ميشد . اين آدمها ي بي تربيت و بي فرهنگ كه مخل جامعه بودند را مي گرفتند و به تبعيد مي فرستادند . در آن دوره كه قاره امريكا هنوز اختراع نشده بود ، يكي از شاهان سلسله پيشداوريان كه گويا نامش جمشيد بوده و بعدا آمد با مهران مديري روي يك تخت نشست

 و تخمه ميشكستند و بارون مي اومد

 صداش تو ناودون ميوامد

بي بي جون قصه مي گفت

قصه سر بسته ميگفت

قصه سبز پري ، زرد پري

....

ووووووو ... يادم رفت چه ميگفتم . آها . همين آق جمشيد امريكا رو اول اختراع ميكنه ، بعد كشفش ميكنه ، بعد كه مي بينن جاي خوبي برا آدماي بد و تبعيدي هستش ميان آدماي بد را مي فرستن اونجا و چون حاكم يمن كه دست نشانده ايشان بوده مسئول ارسال مراسلات و پست كردن تبعيديها بوده ، براي اولين بار كه يك گروه كارآموز تبعيدي اعزامي را مي برند آنجا خودش هم همراهشان ميرود و با حاكم آنجا كه از سرخپوستان پاپشمي بوده قرار داد مي بندد كه اين تبعيديها در همان صحرا بمانند و زندگي كنند و اگر هم نخواستند زندگي نكنند ديگر ميل خودشان است . وقتي به «آونجا » ميرسند ، يكي از تبعيديها بلند ميشود و ميگويد حالا چه كنيم و مسئول گروه هم به زبان خودش ميگويد « لوس آجلس » يعني آدم لوس پر رو ننر بشين . بعد يارو مي پرسد كجا؟ ميگويد : اونجا .

و همين شد كه اسم « اونجا » شد « لوس اونجا اجلس » و قرنها بعد به دليل كثرت استعمال تبديل شد به « لوس آنجلس » .  

اميدوارم از درس امروز لذت برده باشيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 13:42  توسط عباس یخی   | 

لغات و لوژي

اولا چون ميخواستم حتي الامكان فارسي را پاس بدارم لذا از واژه هاي نامانوس و بيگانه استفاده نمي كنيم . از طرفي چون هرچه باشد بزرگترين زبان شناس دنيا بچه محل خودمان بوده و همانطور كه در تذكره ها نوشته اند ايشان به 170 زبان زنده دنيا و 180 زبان مرده مسلط بود و مثل بزبز قندي به همه اين زبانها صحبت ميكرد، ما هم با اجازه ايشان قصد داريم يك دوره آموزش زبان شناسي و واژه شناسي در اين وبگاه راه بياندازيم ، آنچنان كه تمام زبانشاسان بخصوص « خرس  قهوه اي » انگشت شست پاي چپشان را از حيرت گاز بگيرند . و چنان آب بيني شان را بالا بكشند كه چشمانشان براي هميشه سبز شود.

به هر حال داشتم از استادم ميگفتم ، - اگر اجازه بدهيد از اينجا بروم فاز مكالماتي خودمون يعني آبادان – داشتوم ميگوفتوم  استاد خودمون جناب « منظم السان غار شاهپوري » اولين كسي بود كه توانست خط ميخي را بخواند ، نمي دانم چرا بعضي ها اصرار دارند كه خارجي هاي زبان نفهم ( منظورم زبان فارسي نفهم ) خط ميخي را براي اولين بار خوانده اند ، البته تا جايي كه بنده تحقيق كردم اون مرد خارجي فوق الذكر كه آوازه استاد را شنيده بود يه روز اومد آبادان و آدرس استاد رو گرفت و اومد سركوچه استاد كه از ايشون درس ياد بگيره ، اما يكي از « غلوها» كه ايستاده بود سر كوچه تا ديد يارو خارجيه ، گفت حتما يه كار خرابي ميخواد انجام بده ، به همي خاطر ازش پرسيد : بچه اي محلي ؟ گفت : No  . بعد غلو بهش گفت سرت تو گه . بعد بچه ها هرهر خنديدن .  بعد بهش گفت : خدا رو كول . از اينجا برو كه خداته در مياروم . اونم دمش رو گذاشت روي كولش و رفت . خلاصه ...

اولين كسي كه خط ميخي رو خوند و با چكش چسبوند به ديوار قهوه خونه نقش مش رجب ، همي استاد و بچه محل خودمون بود . به همي مناسبت هم بچه هاهر سال براش جشن تولد ميگيرن و ني همبون ميزنن . يه شعر هم براش ميخونن حالا همش يادم نيست :

استاد خط ميخي يه .

ميخواي بخوا ، ميخواي نخوا

زبونش م سيخ سيخي يه

ميخواي بخوا ، ميخواي نخوا

گاز پيك نيكي ش سه سيخي يه

ميخواي بخوا ، ميخواي نخوا

همسايه عباس يخي يه

ميخواي بخوا ، ميخواي نخوا

...

از حرف خودوم دور شدم . امروز يه سر زدم به اينترنت ، ديدم يه خبر از تودي لينكه كه نوشته بود : دو موسسه آلماني بدليل انكار هالوكاست تعطيل شدند.

حالا مونمي دونم اي موسسه ها چكار دارند به هالوكاست ، بابا شر چرا برا خودتون درست ميكنيد ، اي يهوديا خيلي آب زير كاه هستن ، يه وقت ديدي زير آبتونو زدن تمام شد رفت پي كارش .

حالا از اي كه بگذريم مگه هالوكاست چيه كه يكي ميگه هست يكي ميگه نيست ، چرا دعوا ميكنين . خو اينا همه اثرات بيسواديه ديگه ، اگه مثل پدر بزرگوم چهارتا كلاس اكابر رفته بودن سر اي چيزا دعوا نمي كردن .

از پدر بزگ پرسيدم ، خو هرچي باشه با استاد همبازي بودن ، با هم قليه ماهي خوردن ، رفتن شط شنا كردن ... اونم يه خورده لغت شناسي ياد گرفته ديگه .

پرسيدوم ، اي هالوكاست ميگن همو اتاق گاز بوده درسته ؟ گفت اي بيسواد چقد بهت گفتوم برو درس بخون اي چيزي ياد بگيري ، اي درسا كه شما خوندين به درد تف هم نمي خوره ، اولا اتاق گاز نيست و اجاق گازه . مردم ميگن اتاق پذيرايي ، نشيمن ، خواب ، (يا همون ماجرا ) و آشپزخانه ، نميگن اتاق گاز . بعدشم اي اجاق گاز چه ربطي به «هلو كاست» داره ؟

گفتوم والله نمي دونم . توبگو ما هم يه چيزي ياد بگيريم .

گفت : اولا هلوكاست هيچ ربطي به قطع و وصل گاز ، كم شدن فشار گاز ، افزايش قيمت گاز ، و خيلي چيزهاي ديگه گاز نداره . هر آدمي كه دو كلمه زبون فارسي آدميزاد بلد باشه ميفهمه كه «هالوكاست » در اصل « هلو تو كاسه ات » بوده يعني هلو توي كاسه تو . بعدها هي مردم تكرارش كردن و به خاطر اي كه يه خورده طولاني بود مختصرش كردن كه بتونن يه ضرب بگن « هلوكاست» .

يادم افتاد به اون موقع كه بعد از سالها برگشتيم آبادان ، البته ما يه خورده ديرتر از بقيه اومديم ، شهر يه خورده قابل سكونت شده بود . سر لين يك كه مسافرا منتظر تاكسي بودن ، متوجه شدوم بعضي ها يه صداي يكنواخت و مختصري ميگن ، همچين تلگرافي . دقت كردوم ديدوم ميگن « قاري » . از يكيشون پرسيدم ولك اي قاري ديگه كجاست ؟ محله جديده ؟ گفت نه بابا ، ولك توكجا بودي كه نميفهمي قاري همون ذوالفقاريه ، گفتوم خو چرا ايطوري ميگين ، گفت : خو تا بخوايم بگيم  « ذ و ا ل ف ق ا ر ي » تاكسي رد شده رفته ، ما هم سريع ميگيم « قاري » .

پدر بزرگ گفت حواست كجاست ، گوش كن تا برات بگوم . هالو يعني همون هلو ، كه اسم يه ميوه است البته پوست كنده اش خيلي خوشمزه تره .

تو يعني همون در ، داخل ، داخل چيزي .

كاست هم يعني همون كاسه ات ، كاسه تو .

اما خوب گوش كن ببين منظور چيه اين شعار تبليغاتي صهيونيستها بود ، اونموقع كه ميخواستن يهوديها رو از كشوراي ديگه جمع كنن ببرن فلسطين ، شعار ميدادن « هركي به فلسطين بياد هلوي پوست كنده توي كاسه اش ميذارن » .

چون اي صهيونيستها زمين رو كه گرد هست ميگن مثله هلو ميمونه فقط كافي پوستشوبكنيم بذاريم تو كاسه خودمون . از فلسطين هم شروع كردن ، هم پوست خودشونو ميكنن هم پوست زمين زير پاشونو با بلدوزر ور ميدارن .

گفتم بابا بزرگ بسه ديگه ، عصباني نشو ، آمپرت داره ميره بالا ، اصلا به ما چه كه دوتا موسسه طبق دستور وزير كشور آلمان تعطيل شده ، حقشونه ، خودشون به اي صهيونيستها بال و پر دادن حالا هم جورشو بكشن . تا دستور ندادن دكه عباس يخي تعطيل بشه ، جلو اي بابا بزرگ رو بگيريم كه حسابي آمپر چسبونده .

يادم اومد به جوني هاي بابا بزرگ ، از اون راننده اتوبوسهاي با حال و با كلاس بود و اهل ادب ، هر چند وقتي يه شعر قشنگ !!! گير ميآورد ميداد پشت ماشين مينوشتن . يكي از اون شعرهاي قشنگ كه يادم مونده اينجا مينويسم :

راديات قلب من جوش آمده از عشق تو

گر نميشه باورت بنگر ز حال آمپرم .

دويدم يه ليوان آب خنك آوردم دادم دستش تا بيشتر داغ نكرده و تركش هاش به ما نخورده آروم بشه .  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 14:14  توسط عباس یخی   | 

نه ! آخه اين هم شد كار هر روز بنشيني و فكر كني كه قيمتها روز به روز هي بالاتر ميرود . گوجه فرنگي ، آره همين گوجه لامصب كيلويي 1800 تومان . كي باور ميكنه . هندونه كيلويي 700 تومان ، چهار دسته سبزي ميخري 2500 تومان ، حرف مرغ و گوشت و برنج و... را نزن كه خبرش را ندارم چون اصلا جرات نمي كنم قيمت اين چيزها را بپرسم . دو سال پيش منزلي داشتم فروختم . حومه شهر بود ، فروختم 24 ميليون كه بيايم به شهر و مركز شهر نزديك شوم ، به خاطر مشكل اياب و ذهاب و مدرسه بچه ها . با خودم حساب كردم يك سوم پول را بگذارم بانك مسكن بعد از يكسال دو برابر همين مبلغ وام ميدهند ، مقداري قرض و قوله داشتم پرداخت كنم و با باقيمانده آن پول ، به اضافه وام بانكي يك خانه يا آپارتمان نقلي بخرم . اما از بخت بدم يك ماه بعد از فروش خانه قيمتها سرسام آور افزايش يافت ، همان خانه كه فروختم 24 ميليون بعد از يكماه شد 40 ميليون . گفتم سر شش ماه وام از بانك بگيرم و ماشين پرايدي كه خريده بودم بفروشم و با پول فروش مقداري خرت و پرت و چندتا النگوي خانم كه ارث رسيده به اضافه مقداري قرض و قوله از آشنايان آپارتمان كوچكي بگيرم ، كه اگر اين پا و اون پا كنم كلاهم پس معركه است و ديگر نخواهم توانست صاحب خانه شوم ، اما به محض فروش ماشين و همه اسباب و اثاثيه و چيزهاي قابل فروشي كه داشتيم ، دوباره قيمتها اوج گرفت ، من ماندم و مقداري پول كه نه بدرد دنيايم ميخورد و نه بدرد آخرت . .

خانه رفت ، ماشين هم رفت الان هم مستاجر هستم و هر روز قيمتها ي اجاره منزل و رهن افزايش مي يابد ، صاحب خانه امروز آمده و ميگويد اجاره منزل براي سال آينده 400 هزار تومان . يك ماه ديگر وقت داري اگر با اين مبلغ موافقي قرارداد را تمديد كنيم وگرنه به فكر جاي ديگري باش . گفتم مرد حسابي من يك كارمندم اگر فيش حقوقي من 400 تومان نوشته شما همه را بردار ما باد هوا مي خوريم . الان هم تنها راهي كه برايم مانده اينست كه با باقي مانده پول يك چادر بخرم و زن وبچه را ببرم زير چادر . چه اشكالي دارد فكر ميكنيم آمديم تعطيلات نوروزي . اگر آنهم نشد از بالاي همين ساختمان چهار طبقه خودم را به پايين پرت ميكنم .

اينها حرفهاي همسايه ما بود كه امروز صبح با صاحبخانه اش سر و صدايش شده بود و بعد رفت پشت بام . من و پدر بزرگ با چه درد سري او را آورديم پايين . پدر بزرگ چقدر باهاش حرف زد و گفت بابا فكر نكن تنها تو مشكل داري خيلي از مردم همين مشكلات را دارند . راهش اين نيست كه خودت را بكش و خانواده ات را بي سرپرست بگذاري . بالاخره  خدا خودش يك راهي باز ميكند . همه درها را كه نمي بندد .

خدا گر زحكمت بندد دري        ز رحمت گشايد در ديگري

گفتم : پدر بزرگ راست ميگويد .

خدا گر زحكمت بندد دري        ز رحمت زند قفل محكمتري

تو ناراحت نباش بالاخره خودت مي ميري و دنيا از دستت را حت مي شود . ببخشيد از اين دنيا راحت ميشوي . تا آمدم باز چيز ديگري بگويم ، كه پس گردني پدر بزرگ ، برق سه فاز را از كله ام پراند .

گفت بفرما . اين يكي از همه مشكلات دنيا بدتر است . تو كه يك همچين جانوري نداري . نانت را ميخورد و حرف مفت تحويلت ميدهد . الاف و بيكار ، حالا تازگي ها بهانه گرفته كه عاشق شده و زن ميخواهد . گفتم پدر بزرگ جان ديگه پته ما را روي آب نريز .

گفت نگران نباش خودم يك بيوه پولدار سراغ دارم . مي رويم خواستگاري . دخترش را خودم مي گيرم ، زنه را هم براي تو خواستگاري مي كنم . ديگه چي ميخواي ؟ با گفتن اين حرفها عصايش را هم بطرفم پرت كرد . اگر جا خالي نداده بودم سرم شكسته بود . بلند شدم و مثل جن پريدم توي كوچه .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 11:47  توسط عباس یخی   | 

سلام به تمام غلوهاي آبادان

عيد اومد و رفت ، سيزده بدر هم شد دربدر . ما مونديم با يه كله پكر .هيچي ننوشتم از بس گرفتار بودم . حتي يادم رفت تبريك عيد بگوم به همه بر و بچه هاي خونگرم آبادان بخصوص بچه محل هاي خودمون « احمد آباد » .

حالا يه فرصتي شد گفتم از نحسي سيزده كه گذشتم ، سال هم كه سال آقا موشه است ، به اضافه اينكه موش  با بوش يك نسبتي دارند . يادمه يه آقا معلم داشتيم مي گفت بعضي چيزها نسبتشون « عموم و خصوص من وجه» است و بعضي چيزها هم «عموم و خصوص مطلق » . حالا فكر مي كنم كه رايطه « بوش  با « موش » عموم و خصوص مطلق باشه . چون هر دو بازيگوش هستند ، باهوش هم هستند ، از گربه هم مي ترسند و ... .

از اينا گذشته امسال كه اينجا خبري از بهار نبود . نمي دونم چرا هي ميگن نوروز روز اول بهار ه  ، كدوم بهار ؟ ما كه اينجا دوتا فصل بيشتر نداريم بهمن و اسفند ، فصل هواي خوب ، بقيه سال هم فصل هواي بد . تمام شد ، همين .

حالا هي ميگن بهار ، نوروز و چه و چه ... اصلا ما را چه به نوروز و حاجي فيروز و غيره و ذلك .

يه چند بيتي شعر بند تنبوني هم چاشني مطلب هست كه هركي دوست داره در ادامه مطلب بخونه .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:57  توسط عباس یخی   | 

سلام دوستان

چندي است گرفتاريم و دست به قلم نمي بريم . از بينوايي مجبوريم سوژه را هم از ديگران بگيريم . چه كنيم ، هنوز شاگرديم و در محضر اساتيد تمرين مي كنيم . انشالله كه اساتيد نيز ما را راهنمايي بفرمايند . شعر جناب بوالفضول الشعراء و مرد رند مرا هم اغفال كرد و شروع كردم به بافتن شعرهاي بند تنباني . و اينهم شعر كذايي :

 

جناب بوالفضول خان سلام از ته باغ

و تو بگو عليك عليك از كنار اجاق

در اين هواي سرد زمستان و نشمه شعرت

بريزي و هي بخوري پشت هم چايي داغ

من اگر چه سرم به كار خود گرم است

ولي گاه گداري سري ميزنم به دوستان اياغ

هم امروز چون شعر داغ تو را ديدم

و خواندم ز مرد رند شعرهاي چلاق

يه هووي به سرم زد بگويمت دوكلام

بشرط آنكه بور نگردي نكني گردنت قبراق

درون شعر تو يك اشتباه گنده بود

به مثل لندهوري درون يك قنداق

عزيز من قليه نه با قاف و نه غين است

نه با گوشت مي پزند داغ روي چراغ

در اين مكان كه بود حوزه نفوذي من

مكن ورود تا نداده ام تو را ابلاغ

من از عهد آدم و حوا كه خود بياد آرم

هميشه ديده ام قليه را تند و داغ داغ

ولي آنچه كند قليه را عالي

يكي ماهي تازه دوم تمر هند و سوم آشپز قبراق

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 9:32  توسط عباس یخی   | 

توضيحاتي در خصوص تبرج

اين روزها يكي از كلمات و اصطلاحات جديدي كه در « وباليغ » ( جمع چيني بند زده ) « وبلاگ» ، دهان به دهان ، يا به عبارتي وبلاگ به وبلاگ مي گردد، واژه عجيبي به نام تبرج است . از آنجا كه قرار است  « پارسي را پاس بداريم » و چيز ديگري را پاس نداريم بخصوص واژه ها و عبارات نامانوس فرانسوي و انگليسي و روسي و غيره را ... .

فلذا برآن شديم تا يك بررسي در اين خصوص بعمل آوريم .

« تَبَرُج » واژه اي است « مُفَرَس »  كه از لغات نا گجسته عربي وارد در زبان پاك و گجسته فارسي شده است . اولين بار در بخش تخصصي ساختمان بكار گرفته شد ، كه در انسيكلوپيدياي بزرگ  جناب نحوي كبير دارقوزآبادي به معناي برج سازي ، بلند مرتبه سازي ، ساختمان بسيار بلند ، آسمانخراش و امثالهم آمده است .

اين واژه با تغيير مفهومي اندكي در سيستم ارزشيابي كاركنان امور ديواني در دوره سلجوقي و منجوقي آمده است و آن به اين ترتيب بوده كه هركدام از كاركنان دفتري و ديواني كه داراي «برجستگي » خاصي بوده پاداش دريافت مي داشته و هرچه برجستگي بيشتر ، پاداش هم بيشتر ، از درهمي ... تا بدره اي زر . و يا تشويقي گرفتي و رتبت اداري بيشتر شدي . (نقل از تاريخ بيهقي ) .و اينها استفاده خوب و نيكو ومثبت از « برجستگي » باشد .

اما همانطور كه همه چيز در حال تغيير است و كلمات و مفاهيم و مصداقهاي آنها نيز به مروز زمان تغيير مي كنند ، اخيرا گروهي از اراذل دست به استفاده ابزاري از اين واژه زده آن را از بخش ساختمان و ديواني مصادره كرده و در موارد خاصي « مصداقي » نموده اند يعني خودشان را مصداق جديد آن معرفي مي كنند . يعني برجسته نمودن برخي از اعضاي مباركه  اجسام متحرك بر روي دوپا ، و اين يكي از مضرات براي منافع عام بوده و لازم است كه مدعي العموم اقدامي بنمايند ، چرا كه برجسته نمودن برخي از اعضا باعث مي شود كه ما جوانها چيزهايي ببينيم كه برايمان زود است و تحريك شويم و به انحراف كشيده شويم و كارمان به جاهايي خيلي خيلي باريك و تنگ و تاريك كشيده شود .

لذا براي آنكه هر گونه ارتباط خود را چه سلبي و چه ايجابي با جمله  « متبرجون » و «متبرجين» تكذيب نماييم و امكان اينكه در آينده نيز شبهه ارتباط با آنها نه براي خودمان و نه براي ديگران پيش نيايد ، از همين حالا تمام اعضاي برجسته اجسام مباركه را مشمول اصلاحات مي كنيم آنهم از نوع « قجري » ، حالا  اين ضعيفه ها تبرج كنند تا چشمشان در بياد هيچ فايده ندارد و تحريكي ايجاد نخواهد شد .

از طرفي اين جانب هرگونه ارتباط خود را با « متبرجون » برج ساز و « بساز و بنداز » تكذيب مي نمايد ، چارخونه هركس روي سرش خراب شد به بنده مربوط نيست ، يا اينكه از خروپف هاي همسايه نتوانست بخوابد باز هم به من مربوط نيست .

و در آخر آنكه چون الاغ بنده از بچگي دم نداشته و خود بنده نيز بطور داوطلبانه و در كمال صحت و سلامت عقل خود را مشمول اصلاحات نموده ام ديگر هيچ كاري  با هيچ كسي و هيچ ارتباطي با هيچكس حتي خودم نخواهم داشت و هر كه هرچي گفت تكذيب مي شود ، حتي خودم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 10:30  توسط عباس یخی   | 

 

سلام به همه

جناب مستطاب بوالفضول الشعرا، چندي پيش زير آبي رفته بود و اطلاعاتي از اراذل و اوباش بدست آورده و درد دل هاي آنان را به نظم كشيده بود .

خوب من هم خواندم و هوس كردم چيزي بنويسم . حالا بخوانيد . هر اعتراض ، انتقاد يا فحشي هم كه داشتيد بفرماييد ما هم به جنابان اراذل منتقل مي كنيم .

 

داش اراذل به خدا حال كردم

چه قَدَر ديمبل و ديمبال كردم

غم و غصهَ م را تو خاك چال كردم

توبميري رو به ديفال كردم

 

داش اراذل ديگه چاقو رو غلاف

نمي توني بزني حرف خلاف

نميشه واسه ماها بزني لاف

زودي گم شو برو تو زير لحاف

 

داش اراذل نزني تو حرف مفت

نزني به اين و اون حرف كلفت

ديگه از ترس همه تخما شده جفت

ديگه ايشالا ميشين دست پا چلفت

 

داش اراذل به شما طعن شده

ديگه قداره كشي منع شده

هرچي باريك بوده پهن شده

سبيل آتون  لايق عن* شده

 

داش اراذل دمتون سرد شده

دلاتون پر از غم و درد شده

هر چي خوردين همه دل درد شده

شلواراتون همگي زرد شده

 

مي گيرت آقا پليسه مثه آب

مي پيچه دور گلوت بند و طناب

ديگه راحت نميشي حتي تو خواب

خواب چيه؟ خواب و خوراك ميشه سراب

 

مي گيرندت ، مي زنندت ، دَگَنَك

مي برن تابت ميدن توي ونك

آبروت رفته شدي خيلي انَك***

تو سري مي خوري امشب ز زنَك **

داش اراذل آفتابه بِهِت مياد

نكن اينقَد الكي داد و بيداد

لايق آفتابه اي ! ابن زياد

لگنش هم بخدا برات مياد

 

ايشالا تهرون ، تهروني بشه

مثل گل ، مثله گلستوني بشه

 

* - همان كثافت و مدفوع است .

** - يعني همان زن خودت ديگه ، كه با ملاقه توي سرت مي زند.

***- رسوا ، مسخره شدن .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 9:55  توسط عباس یخی   | 

بنام خدا

ميخواهم يك مطلب منظوم برايتان بنويسم كه حال ببريد . در مورد يك دوستي كه ميخواهد زن بگيرد . بالاخره جوان است و آرزو بر جوان عيب نيست . به اوگفتم تو زن بگير نيستي مگر اينكه زني بيايد تو را بگيرد .

دوستي دارم چه مرد نازنين

نام او عبد له و كنيه همين

قد او باشد چو عمر عبدود

سر درون آسمان پا بر زمين

بعد عمري اين در و آن در زدن

خواست تا يك همسري سازد گزين

همسري خوب و مليح و شيك پوش

قد بلند و ، موي مشكي و متين

ابروان و گيسوانش ، چون كمان و چون كمند

خلق و خوي مهربانش آشكار اندر جبين

با سواد و تحصيلاتش عاليه

ملك و ويلا و مغازه همچنين

داشته باشد ماشين و آپارتمان

دختر يك مرد پولدار و وزين

گر يگانه دختر بابا بود

بهتر از اين نيست در روي زمين

باز بسياري ملاكهاي دگر

باز كارش هست مشروط اينچنين

چادري باشد ، نباشد مانتويي

هست مانتو بر خلاف امر دين

پاشنه كفشش سه سانتي عالي است

بيشتر باشد ، خورد روزي زمين

چشمهايش سبز يا آبي خوش است

يا كه باشد پاك چشمانش عنين

گيسوانش يا بلوطي يا بلوند

بد نباشد گر كمي هم چين چين

........

سالها دنبال همسر يابي است

رفته او دنبال زن تا مرز چين

يادم آمد از ظريفي خوش كلام

كه نوشته بود روزي اينچنين :

« براي رفع مشكل از جوانان

در اين فكريم زن از چين بياريم »

نداري راه چاره غير اين پند

به غير از اين دگر چاره نداريم

تحمل مي نمايي چند سالي

كه از چين بهر تو همسر بياريم

بگفتا پير گشتم حال موتم

مگر همسر سر قبرم بياريد .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 12:51  توسط عباس یخی   | 

قيصر

هرچند بنده در كره مريخ ، نه ببخشيد از اينوري ، در جزيره اورانوس هستم و خبرها دير بدستم ميرسد ، اما لازم است بنده هم حرفي سخني چيزي بگويم تا مردم بدانند من هم هستم ، و كم آدمي نيستم تازه يك مقداري هم زيادي هستم يعني اضافه وزن دارم .

خبر فوت مرحوم قيصر را شنيدم خيلي ناراحت شدم . البته چون دير خبر بدستم رسيد نتوانستم در مراسم شركت كنم . اما تعجب من اينست كه چرا مرحوم را به همدان بردند . بنده خدا همشهري ما بود بچه ناف آبادان ، شايد زماني كه جنگ شد رفته اند همدان ، چون بعد از شروع جنگ ديگر از ايشان خبري نداشتم .

اما ما سري از هم سوا بوديم بارها با هم قليه ماهي خورديم ، هميشه به من مي گفت چقدر شعرهايت به دل مي نشيند و من برايش مي خواندم شعرهاي اصيل :

اغدا القاك و هذه ليلتي ،

احواك و تمنا لو انساك

                    وانسا روحي واياك ....

حالا عجب دوره زمانه اي شده است دوست ما را برداشتند بردند همدان ، ما از بيگانه ها ديگر چه انتظاري داريم ، وقتي كه هموطنان خودمان شاعران ما را همينطوري بدون هماهنگي برمي دارند و مي برند . بردند همدان كه چه بشود زير سبيل بابا طاهر نقاره بزنند ، همان بابا طاهر كمتان بود ، شاعر با اخلاق ما را بردند آنجا الان روحش معذب است ، آخر اين بابا طاهر همينطوري هم مسئله دار است همانطور كه از نامش پيداست ، رعايت نمي كند شده عينهو ارشميدس .

دوست شاعر ما اصولا با آدمهاي مسئله دار هيچ ارتباطي ندارد و نداشته است ، من بهتر از هركس ايشان را مي شناسم ، هرچه باشد بچه محل بوديم ، همدوره دبستان و دبيرستان ... تابستانها با هم مي رفتيم شط بهمنشير آب تني . آي صفا داشت توي گرما و وسط چله تابستان بپري توي آب خنك شط .

لازم است از همينجا اعتراض خود را به تمام مردمان و شاعران و نوابغ مرده و زنده و در حال احتضار برسانم و بگويم : « قيصر مال ماست »

يادم هست برادر بزرگش « فرمان » كه روزي با بر و بچه هاي بابا طاهر درگير شده بود صدا زد « قيصر كجايي كه داداشتو كشتن » و قيصر سريع رفت و دخل همه را آورد . عجب جوان نازي بود خدايش بيامرزد

 

بچه محل خيابان قيصر

آبادان لين يك ولك  

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 9:37  توسط عباس یخی   |